سلام

من از غروب می آیم.

به من گفتند برو.

اینجا مردمان در انتظار مردی از تبار خورشیدند.

وباز تولدی دیگر.

و ما همچنان همچون مجرم محکوم به حبس ابد به جرم تولد.

در زندان تنگ و تاریک دنیا نشسته ایم و غبار گرفته ایم.

در پیشانی همه مان واژه ی مجرم حک شده است.

نشسته ایم و انتظار می کشیم و از ثانیه ها انتقام می گیریم.

دیار ما پر از خون ثانیه ها و دقیقه های بی گناه شده است.

چه کنیم؟ نمک خوردن و نمکدان شکستن برایمان عادت.

رویمان سیاه.

دیگر بیا! بیا! بس است...

بیا...


 

نوشته شده توسط مهدی عباسیان در پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 9:38 بعد از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت